زنگ انشاء : بازنویسی حکایت

 بازنویسی حکایت : نیک است؛ اما می‌ترسم این ذکر به سجود بیانجامد

نگارنده : امیرپاشا روغنی / پایه هفتم

فردی ماشینی را کرایه می‌کند. هنگامی که مرد داشت برمی گشت تا ماشین را پس دهد، بارش باران شروع شده بود. سقف ماشین کمی نشتی داشت و قطره‌های ریز باران از سقف می‌چکید. وقتی مرد به مقصد رسید، گله مند بود و از صاحب ماشین گلایه می‌کرد.
صاحب ماشین پاسخ داد: ماشین به دلیل رفتن شما دارد گریه می‌کند.
مرد هم در پاسخ گفت: پس مراقب باشید که این گریه تبدیل به دریای خروشان می‌شود و شما را در خود غرق خواهد کرد…

نگارنده :  پوریا بخشنده  / پایه هفتم

شخصی برای خودکشی به چاقو فروشی مراجعه کرد. فروشنده گفت: بفرمایید بفرمایید؛ ما بهترین چاقوها را داریم. شخص با ذوق و شوق گران ترین چاقو را خریداری کرد و به سوی خانه رفت.
صبح فردا شخص با عصبانیت به سوی چاقوفروش رفت و او گفت: “این چاقو که هیچی رو نمی‌بُره ”
فروشنده گفت: “چون خطرناکه اصلاً تیزش نمی‌کنیم” . شخص گفت: “حالا که چنین نیتی دارید، دسته‌های چاقوهاتون رو تیز کنید تا هیچ کس نتونه ازش استفاده کنه !”