« میم نون »

داستان کوتاه برگزیده ششمین دوره مسابقات اسوه حسنه

مقدمه:
سرطان خون، در اثر افزایش تعداد سلول‌های غیرطبیعی و اصطلاحاً سلول‌های بلاست در مغز استخوان اتفاق می‌افتد. این سلول قدرت زایش و تکثیر بالایی دارد و به سرعت به تعداد زیادی سلول نارس می‌سازد. این سلول‌های نارس تحت تأثیر مواد، رشد، کامل و به سلول‌های تخصص یافته‌ی خونی تبدیل می‌شوند. اگر در روند تبدیل سلول‌های نارس به رسیده وقفه ایجاد شود، سرطان خون پدید می‌آید.
همچنین شامل دو نوع مزمن و حاد است که علائم و طول درمان متفاوت از هم را دارد. درمان اصلی، شیمی درمانی است که در نوع حاد تا سه ماه و در نوع مزمن در مدت‌های طولانی به انجام می‌پیوندد. در صورت موفقیت آمیز بودن نتیجه‌ی شیمی درمانی، پیوند سلول‌های بنیادی مغزِ استخوان انجام و با اتمام این مرحله، مغزِ استخوان از مادر، خواهر، برادر یا پدر طی شرایطی مانند داشتن سن کمتر از ۵۰ سال گرفته شده و به فرد تزریق می‌شود.
****
شاید به یادآوردن آن همه روزهای سخت، کار آسانی نباشد؛ اما من همان آدم کارهای سخت هستم. حداقل برای خودم.
چیزی جز شادی و تفریح نبود. فقط بعضی وقت‌ها گریه‌های نابه‌جا و درد دعوا با دوستان صمیمی و یاد گذشته‌ای که فقط از نظر خودم تلخ بود؛ مشکل دیگری نبود. بیشتر اوقات همه چیز طبق روال بود. درسو مدرسه و تفریح و شروع از اول.
درس‌هایم با بازیگوشی‌ها می‌گذشت و زندگی ادامه داشت. دلم خیلی چیزها می‌خواست. اصولاً رؤیاهایم بزرگ بودند و بی‌پروا کارهایم را انجام می‌دادم به طوری که هیچ چیز برایم مانع نبود و این برایم دوست داشتنی بود. اما تصمیم‌ها در دل می‌ماندند و همین باعث عصبانیت همیشگی مادرم بود. یکی از همان تصمیم‌ها یا رؤیاها، دندانپزشکی بود. عاشقش بودم و همیشه خود را روی صندلی و در حال پُرکردن دندان مردم تصور می‌کردم. اما تلاش بسیار می‌خواست که…
این را هم بگویم، من از هم کلاسی‌هایم یک سال کوچک‌تر بودم. آن هم به خاطر این بود که یک سال زودتر به مدرسه رفته بودم و اگر خوب تلاش می‌کردم، یک سال زودتر وارد دانشگاه می‌شدم. اما طوفان می‌خواست به من بفهماند که بی‌پروایی هم حدی دارد و کسی که آن بالاست، خداست. شاید فراموش کرده بودم کسی که من را خلق کرده است، مرا در دست دارد و می‌تواند هر کاری بکند. اصل ماجرا فراموش شده بود. طوفانی که به پا شد خیلی بزرگ‌تر از حرف‌های معمولی بود، و سرطان، عامل مرگ جسم و روح من!
همیشه حتی به کلمه‌اش هم به عنوان یک شوخی نگاه می‌کردم. کسانی را دیده بودم که سرطان داشتند. بعضی‌ها معجزه‌ی خدا دامن‌شان را می‌گرفت و بعضی‌ها هم خواب همیشگی و خاک سرد…
آدمی نبودم که خیلی به سلامتی و این چیزها اهمیت بدهم. خصوصاً از لحاظ وزن که تپلی بودم. اما خیلی چیزها می‌تواند تغییر کند.
مدت کوتاهی بود که کبودی‌های متعددی روی قسمت‌های مختلف بدنم پدیدار می‌شد که از کنارشان خیلی ساده می‌گذشتم. اما در طی مدت خیلی کوتاهی، رنگ پریدگی و بی‌حالی، به کبودی‌ها اضافه شد. فکر می‌کردم شاید عوارض استفاده‌ی زیاد از گوشی است و اشعه‌ی آن کارم را ساخته، اما کبودی ربطی به اشعه‌ی گوشی نداشت. با متوجه شدن مادرم و اصرارهای پشت سر هم او که خیلی جدی بود، قرار شد آزمایش بدهم. باز هم با بی‌خیالی طی می‌کردم. واقعاً برایم مهم نبود و فکر می‌کردم که خُب، اتفاق کوچکی در بدنم افتاده است. اما خیالاتِ خام بودند. همه چیز به سرعت اتفاق می‌افتاد. خودم حسی نداشتم. اما نگرانی‌های مادر و صدالبته غر زدن‌های پدر من را مجبور به فکر کردن راجع به چیزهای غیرممکن می‌کرد. غیرممکن‌هایی که سخت مرا به فکرکردن بازمی‌داشت. نمی‌دانم اطلاع‌رسانی مادر به مادربزرگ و خاله درست انجام شده بود یا نه، اما می‌دانستم که آن‌ها هم از آزمایش دادن من خبر دارند؛ چون روزی نبود که صدای زنگ تلفن در خانه به گوش نیاید. بعد از آزمایشض چکاپ و بررسیِ آن به سرعت توسط پزشک، این بار برای نمونه برداری که نمی‌دانم چیست به بیمارستان اعزام شدم.
نمونه برداری کمی شک برانگیز بود، اما ندانستن اینکه چیست برای دختری مثل من عجیب نبود. با بی‌حسی موضعی شروع شده بود، اما درد را به همراه داشت. عقلم به هیچ چیز قد نمی‌داد و الحق که بی‌خیال بودم. رسید آن روزی که مادر باعجله مرا به سمت اتاق دکتر می‌کشاند و من منتظر، که به او بفهمانم فقط یک چیز سطحی بوده.
حوصله‌ام سر رفته بود و اعصابی برایم نمانده بود. بالاخره صدایش درآمد:
– شما لطفاً برو بیرون.
– شرمنده آقای دکتر؛ ولی نمونه برداری برای منه!
– ادای سرسختا رو درنیار برو بیرون. با مادرت حرف می‌زنم و بعد، همه چیزو بهت میگه.
– ولی من ترجیح میدم از اول خودم در جریان همه چیز باشم.
رگه‌های خشم در چشمانش بالا و پایین میشد و من مطمئن بودم اینطور حرف زدن، مناسب یک دختر سانزده ساله نیست و از نظرش گستاخی محسوب می‌شود و صدالبته با غرزدن مادرم، کاملاً متوجه درستی این امر شدم. با چانه زدن‌های بسیار من شروع کرد. با عصبانیتی که سعی در مهار کردنش داشت گفت:
« سرطان خون وقتی اتفاق می‌افته که تعداد سلول‌های غیرطبیعی، یا همون سلول‌های بلاست، تو مغز استخون افزایش پیدا کنه. متأسفانه شما سرطان خون دارید، خانمِ بسیار شجاع! از نوعِ حاد که ابتلا به این نوع از سرطان در هر ۱۰۰هزار نفر برای ۳ نفر اتفاق می‌افته و شما یکی از اون سه نفر هستی. البته یک خوشبختانه‌ای هم وجود داره؛ چون بیماری شما از نوع مزمن نیست و علائم تو این نوع، زودتر خودشون رو نشون میدن، می‌تونی درمان رو هرچه زودتر شروع کنی و به امید خدا و با روحیه‌ی خوبی که باید داشته باشی، سلامتی کاملتو دوباره زودتر دریافت کنی.»
چشمان خیس مادرم را می‌دیدم. چشمان بی‌حس دکتر را هم می‌دیدم؛ می‌خواست تلافی گستاخی‌ام را دربیاورد. مطمئن بودم. دلم می‌خواست کار مورد علاقه‌ام را انجام دهم. به همه چیز فکر کنم. به آینده‌ای که معلوم نبود مرا می‌خواهد یا نه. اما نمیشد؛ اصلاً نمیشد. خالی بود. مغز می‌خواست خوالی باشد. سفیدِ مطلق. دلم سیاهی‌اش را می‌خواست. همیشه سیاهی بود و خط خطی هایی که عاشقانه می‌پرستیدمشان. اما الان…
خیلی آرام، بودن حتی صدای کوچکی بلند شدم و خودم را وادار به راه رفتن کردم. چقدر خودم را لعنت کردم برای اصرارهای ماندن در اتاق. راه رفتم و راه رفتم و مقصدی نبود. صدای مادر می‌آمد. گریه می‌کرد؛ اما من اشکی نداشتم. شاید خودم هم کمی از آرامش ظاهری‌ام ترسیده بودم، ولی ادامه دادم. سوار ماشین شدیم. مدام می‌گفت و فکر می‌کردم: بچه‌م… بچه‌م…
– الهی مامان قربونت بشه. الهی مامان فدات بشه. الهی الهی الهی الهی…
– ————
– مامان جان؟
– ————
باز گریه‌اش را از سر گرفت.
اتاقم را خیلی دوست داشتم. کوچک بود، اما به سلیقه‌ی خودم بود. به سمت چراغ‌های ال ای دی رفتم و کلید را فشار دادم. خاطرات مثل فیلم رد شدند. اولین اشک. دومی، سومی، چهارمی و بیشتر و بیشتر. طلسم بی‌حسی شکسته شد و من فقط نمی‌دانستم با این مریضیِ تازه مشکل شده چه کنم. آرام آرام مغزم اجازه‌ی ورود را داد: مدرسه چه می‌شود؟ مامان و بابا؟ ویلن؟ بچه‌ها؟… همه و همه یکهو هجوم آوردند.
شب سختی بود و تاریخش هیچ وقت از یاد نرفت.
همه چیز سریع پیش می‌رفت. خیلی زود همه فهمیدند و سیل دل‌داری‌ها. از همه بدم می‌آمد. بابا با یک دکتر حرف زده بود. قرار بود درمان هرچه سریعتر شروع شود؛ اما من حتی موهای کوتاهم را دوست داشتم. می‌گفت اول باید شیمی درمانی شوم. یعنی از مغز استخوانم نمونه‌برداری و طی ۴۸ ساعت درمان شروع شود. همین اتفاق افتاد و شروع شد قسمت جدیدی از زندگی من؛ زندگی ملیکای ۱۶ ساله‌ای که خیلی زود با زهر آشنا شد!
شیمی درمانی‌ام به صورت وریدی در بیمارستان انجام می‌شد. وقتی سوزن در دستم فرو می‌رفت، همه جا سِر و شاید حتی فلج می‌شد و خدا چه بد امتحانی از من می‌گرفت. بعضی وقت‌ها با دیدن موهایم که روز به روز کم‌پشت‌تر می‌شدند، احساس خشم و نفرت و عصبانیت، کل بدنم را فرامی‌گرفت و دلم می‌خواست شیشه خورده‌ها را در دستم آنقدر فشار بدهم که هیچ دردی را حس نکنم.
مادر خیلی زحمت می‌کشید. همچنین پدر؛ اما من هنوز قبول نکرده بودم. یک ماهی می‌شد که همیشگی‌ها را ندیده بودم. دلم برای شمیم، بغل دستی همیشه پَکَرم که با خندیدنش به اوج می‌رسیدم، برای آناهیتا با آن صورت گوگولی و چشم‌های گِرد و قهوه‌ای‌اش و شیطنت‌هایی که مخصوص خودش بود، تنگ شده بود. از طرفی سرِ خودم داد می‌کشیدم که حقی برای دلتنگی ندارم. من خودم نخواسته بودم که ببینمشان. خودم گوشیِ عزیزتر از جانم را کنار گذاشته و به طوری، خودم با زندگی خداحافظی کرده بودم. شاید هم از سرِ بی‌مو و چشمان گردتر شده‌ی بدون مُژه خجالت می‌کشیدم.
زمان می‌گذشت. شیمی درمانی انجام می‌شد. بعضی اوقات خوب و بعضی اوقات حالم خراب می‌شد. هیچ‌کس را نمی‌دیدم. پدر و مادرم، عاصی از دست دختر یکی یک‌دانه‌شان و به خدا که این تقصیر من نبود. فقط حس و حال روبرویی با دوستان و فامیل و آشنا را نداشتم و دلم می‌خواست برای این همه تنهایی و خستگی، خودم جانم را دو دستی تقدیمِ آن بالاسری کنم. از درس‌ها خیل عقب مانده بودم و جانی برای خواندن نداشتم؛ چون فایده‌ای نداشت.
مادر، امیدِ بیشتر به زندگی را از من می‌خواست؛ اما من واقعاً هدفی برای این کلمه‌ی بی‌خاصیت نداشتم و چیزی که برایم خیلی خنده‌دار می‌آمد، حرف دکتر بود که زیاد آن را تکرار می‌کرد و مقاوم بودن عجیب بدنم حتی تا آن لحظه‌ها بود؛ این‌ها را بی‌خیال…
لُپ‌هایی که حتی برای خودم عزیز بودند، روز به روز در حال کوچک‌تر شدن و گوشت‌های اضافه‌ای که از همان ابتدای تولدم همراه من بودند، در همین مدت کوتاه قدرت خود را از دست داده و شاید آن‌ها هم بی‌‎خیال من شده بودند. چقدر سخت! بعضی وقت‌ها آن‌قدر درد داشت که شک می‌کردم ملیکا هستم؛ ملیکایی که همیشه ادعای قوی بودن و آن را باور داشت.
دو ماه به همین منوال گذشت و اتفاقات به شدت تأثیر خود را گذاشته بودند و من ناراحت‌تر از همیشه، به خاطر ندیدن دوستانم و نزدیکی به پایان سال تحصیلی که فقط به پایان آن یک ماه مانده بود.
«تا به حال دیوانه شده‌ای؟ اگر جوابت نه است، برایت دیوانگی را تعریف می‌کنم: می‌روی جلوی آینه‌ی اتاقت و می‌بینی هیچ چیز سرِ جایش نیست؛ حتی موهایت، حتی مُژه‌هایت. می‌بینی سرت سفید شده، رنگت پریده و زیر چشمانت گود افتاده و از همه دور افتاده‌ای. کسی برایت نمانده؛ یعنی خودت نخواستی که کسی بماند. همین نخواستن می‌شود دیوانگی. درد داردها… مچاله شدن تمام عکس‌ها و اشک ریختن. مرور تمام خاطرات و کمی خوشی خواستن. کمی وقت برای برگشتن به زندگی. اینکه ندانی ماندنی هستی یا رفتنی. ندیدن عزیزتر از جان‌ها؛ گریه‌های مادر، پیر شدنِ دوماه‌ی پدر. زنگ‌های تلفنی که می‌دانی به خاطر توست، اما جرئت برداشتن گوشی را نداشتن. کلاسِ یازدهمی که فقط به خاطر دو ماهِ آخر نتوانستی تمامش کنی… آخ گفتن دیگر معنایی ندارد و بغضی که نمی‌دانی کی بی‌خیال گلویت می‌شود.»
– اگر این دوره خوب پیش بره، می‌تونیم از این به بعد رو پیوند مغزِ استخون مانور بدیم و بعد سلامتی کامل شما. توصیه می‌کنم با روحیه‌ی خوب، این دوره‌ی درمانو بگذرونی. خودت هم خوب میدونی که سابقه‌ی خوبی نداری… با من بیا!
بی‌حوصله از این اتفاقات بلند شدم و چه کاری می‌توانست داشته باشد؟
«بخش بیماران خاص»
– اینو می‌بینی؟ الان دو ساله داره با سرطان می‌جنگه. این طوری گفتنش هم چیز ساده‌ای نیست… عاشقه… یه عاشق به تمام معنا.
– ————
– اونی که اون گوشه نشسته، اونو ببین. صبح تا شب برای خدا نامه می‌نویسه.
در دل چیزی تکان خورد و باور سخت شد.
– تقریباً شش ماهه. اون اوایل فقط می‌رفت تو خودش. بعد از یه مدت می‌گفت خواب دیده. جار می‌زد. کل بخشو ریخته بود بهم. کسی هم بهش توجه نمی‌کرد. شروع کرد به نامه نوشتن. هر دفعه هم ازش پرسیدم «مگه میرسه به دستش؟!» می‌گفت «آره؛ مگه مقصدو نمی‌بینی؟!» واسه نامه‌هاش تمبر می‌چسبوند و مقصدش فقط یک کلمه بود: «خدا».
یه کم سعی کن به خودت بیای. خیلیا مثل تو اینجان و دارن برای خوب شدن می‌جنگن. اما تو… حتی به نظرم ظاهر افسرده‌تم میتونه واسه روحیه‌ت بد باشه… هان؟ من یه دکترم؛ فقط همین. اما خیلی دوستانه میگم: استفاده کن، از همه چیزایی که الان داری.
نگاهش کردم. یعنی تمام کنم ناراحتی‌ها را؟ اتفاق جدیدی می‌افتد؟ کسی را خوشحال می‌کنم؟
– آره
یعنی بی‌خیال شوم که به اندازه‌ی یک آدم ۵۰ ساله خسته‌ام؟ بی‌خیالِ تمام از دست رفته‌ها؟ تمام خنده‌ها و آرزوها؟
و این جواب‌هایی که در دلم می‌آمد چه بود؟
ماه سوم شروع شد و دوره‌ای جدید…
خود به خود جبهه‌گیری کم شده بود و قطعاً حرف‌های این دکترِ به تازگی عزیزِ دل شده تأثیر داشت. خود را آن‌قدر سرگرم کتاب و داستان می‌کردم که از فکر کردن به این مریضیِ بزرگ شده باز می‌ماندم. گرچه چیزِ سختی بود؛ اما نشدنی هم نبود. کلمه‌ی «خدا»، کمک خواستن از او، وجودش، این جواب‌هایی که در دل می‌آمد، آنقدر در دور و اطراف شنیده می‌شد که درگیری‌هایم تمامی نداشتند.
پدر و مادرم حرف از سفر می‌زدند. حقِّ مخالفت نداشتم؛ آن‌قدر اذیت کرده بودم که حداقل در این مورد خجالت می‌کشیدم. برعکسِ همیشه، آرامش، درونِ این مغز خط خطی موج می‌زد و من با پاهای خودم سوار ماشین شده و سفر را شروع کردم. زیبایی‌های جاده‌ای که خیلی وقت بود از دیده‌ام رفته بود، ذوق می‌زد و من توجهی به نگاه ماشین‌هایی که از کنارمان می‌گذشتند نداشتم. ترمزِ -ماشین، صدای پدر آمیخته با صدای دریا… با چشم از مادر اجازه گرفتن دیگر آسان شده بود. چقدر خوب بود که می‌توانستم تنها کنار دریا قدم بزنم، بنشینم و حرف و بزنم. با خودم، با او، با او و با او… راه رفتن روی شن و برخورد سنگ‌ریزه‌ها و صدف‌های کوچک به پاهایم، بهترین حس‌ها در من به وجود می‌آورد و من در حسرتِ انجام دوباره‌ی این کار می‌ماندم و انگار خبرهایی به دلِ ترسیده از رفتنم رسیده بود. روی شن‌ها نشستم. بدون ترس از کثیف شدن لباس و چقدر راحتی و آسودگی آنجا موج می‌زد. خیره به دریا و:
– میگما… نمی‌دونم چرا همه‌ی حسرتای دنیا یهو ریخت تو دلم. نمی‌دونم چرا دارم حسرت می‌خورم که کاش یه کم زود می‌شناختمت. نمیگم حتی اسمتم نمیدونستما… نه، ولی خُب، اونقدراهم حست نمی‌کردم… حسرت واسه این که واقعاً بچه بودم و نفهمیدم تو، تو اوج بی‌خبریای من، همیشه باهام بودی، که حس می‌کنم کلِ این ملیکا، اسم تو رو فریاد می‌زنه. میگم، میای همیشه با هم دوست باشیم؟ که نه تو بری و نه من… که همیشه صدات کنم و اونقدر به یادت باشم ک هیچ وقت حسرت نخورم. دلم میخواد ازت معذرت بخوام. بگم من واقعاً نمی‌دونستم که تو می‌تونی انقدر خوب آرومم کنی…
بغضِ پرتقال شده‌ی گلوی من قورت دادنی نبود. خیره به دریا شکست و من هم مانند دریا، قطره‌ها را رها کردم، به خاطر همان چیزی که درونم حرف می‌زد. من مطمئن بودم. حرف میزد و حس خوب می‌داد. دعوت می‌کرد، به دوستی، نیکی و پرسش…
دوست شدیم؛ خیلی ساده. حسرت در دل فراوان بود، اما الان وقت این چیزها نبود. آن دویدن‌ها برای رسیدن، شوق و ذوق داردها. اینکه به دفتر برسی و کلی با او حرف بزنی و به اندازه‌ی تمام عقده‌ها و ناراحتی‌ها با او درد و دل کنی و او فقط گوش دهد، اوج خوشحالی‌ست و من چه دیر به این خوشحالی رسیدم.
کمی رویه تغییر کرد. سریع بود، اما امید به زندگی آمد و چقدر خوشحالیِ مادر زیبا بود. زمان می‌گذشت و گذر زمان، زندگی را زیباتر نشان می‌داد. همین زندگیِ کوتاهِ چند روزه را می‌گویم. به خانه برگشتن زمان زیادی نبرد و من این بار سعی کردم برخلاف وجود مانع بزرگی که پیش رویم بود، فقط به همان چیزِ ستودنی فکر کنم.
جلسه‌ی آخر شیمی درمانی منتظر من بود. چرا دروغ بگویم؟ این برا فریادم برای دردش کافی نبود و دوستِ به تازگی صمیمی شده‌ی من، قصد داشت هرچه زودتر من را ملاقات کند. با پدر و مادر صمیمی‌تر و شادتر از همیشه حرف می‌زدم و پشیمان بودم برای گرفتن چنین فرصت‌های زیبایی را از خودم. حالا ملیکا قوی شده بود، برای رهایی در همین نزدیکی‌ها! دیدنِ آناهیتا و شمیم، بعد از مدت‌ها جیغِ بلندشده از ذوقم را دو برابر می‌کرد و فقط به تعداد «ای کاش»های این ذهنِ به تازگی آرام شده، افزوده می‌شد.
جواب جلسه‌ی آخر شیمی درمانی خوب نبود. عیب ندارد که… لبخندم را حفظ می‌کردم و حالِ من این چند روز کمی بد بود. مادر، باز هم سعی در امید دادن داشت، اما آشفتگی‌اش را فقط من حس می‌کردم. آن تعریف‌ها راجع به مقاوم بودن عجیب بدنم و این جواب آخر شیمی درمانی، معادلات دکترم را به هم می‌زد. پدرِ عزیزتر از جان، گیج و ناراحت از رفتارهای ناامیدِ اول و این لبخندهای حالا… و من، قطعِ به یقین، دلتنگ پدرانه‌های او می‌شدم.
منِ ملیکا، پارتی بازی‌هایم را با آن بالایی کرده بودم. روزها محکم‌تر طی شدند. حال، بد و بدتر شد و من هم مشتاق دیدارِ آن بالاسری بودم. آنقدر که جانی برای بلند شدن و خود را در آینه چک کردن نماند. یک هفته و سه روز و چند ساعت. بشمار: سه، دو، یک… و خدا من را صدا زد و این چشم‌ها بودند که بسته می‌شدند و من چمدانم را یواشکی آماده مرده بودم.
نه پلکی برای زدن بود، نه مغزی برای فکر کردن و نه دست و پایی برای حرکت کردن. دلت نسوزد، اما من به آرزویم رسیدم. فقط بال‌هایم تکان می‌خورند و من لباس سپید را، خودم بر تن کردم و پرواز به سوی دوست عزیزتر از جانم.
یک پیشنهاد – درِ گوشی می‌گویم – : تو هم بیا! اینجا خبری از مغزهای خط خطی و ناله‌های خسته تر از درد نیست. اینجا فقط بخند و صدای قهقه‌ات را با دوستت قسمت کن. تصمیم باشد با خودت!
و این بار، من آخرِ قصه‌ی پُرغصه‌ام را با خوش‌ترین و قشنگ‌ترین پایان به پایان می‌رسانم و باور کن که ملیکا کنارِ دوستش، خوشبخت‌ترین آدمِ دنیا شده…
پایان

نویسنده: ملیکا سلیمانپور / دبیرستان سلام سبز