داروخانه

پیرمرد گوشه ای از دارو خانه ایستاده بود و دفترچه ای که در دستش بود را نگاه می کرد وقتی نوبتش رسید سلام کرد و دفترچه را روی پیشخوان گذاشت و با صدایی آرام گفت: داروهای همسرم است…دکتر بدون اینکه سرش را بلند کند جواب سلامش را داد و با دفترچه به قسمت پشت رفت و بعد از دقایقی گفت: بفرمایید پدر جان رسید را در قسمت صندوق پرداخت کنید پیرمرد با دستان لرزان رسید را گرفت و به آن خیره شد مبلغ داروها چند برابر پولی بود که او در جیبش داشت به سمت صندوق رفت و هر چه در جیبش داشت را درآورد و به صندوق دار داد . مرد جوان نگاهی به رسید و سپس به اسکناس های مچاله شده کرد و گفت آقای محترم مبلغش به تومان است نه به ریال پیرمرد با نگاهی شرمسار و صدایی آهسته گفت: میدانم پسرم . مرد و زنی که پشت سر پیرمرد ایستاده بودند عجله داشتند پسر سه سالشان تب شدیدی داشت گفت و گوی پیرمرد و صندوق دار را شنیدند میخواستند داروها را بگیرند و سریع بروند. پیرمرد التماس کنان گفت:میشود بعدا بقیه اش را بیاورم؟؟ حسابدار گفت :شرمنده باید تسویه کنید.هرچه پیرمرد اصرار میکرد و توضیح میداد ولی حسابدار و مسئول داروخانه قبول نمی کردند .پیرمرد دفترچه را برداشت و نگاه کرد ، نگاهی پر غم و درد نمی دانست چیکار باید بکند . فقط زیرلب آرام زمزمه کرد:خدایا کمکم کن.با قدم هایی سنگین و آرام به سمت  درب داروخانه حرکت کرد وقتی در را گرفت مسئول داروخانه صدایش کرد آقای دکتر گفت: آقا دارو هایتان آماده است پیرمرد با تعجب گفت : من که پول کاملش را ندادم! دکتر گفت هزینه اش پرداخت شده و الان داروهایتان آماده است پیرمرد با صدای بلند می خندید و دست های لرزانش را به سمت آسمان گرفته بود و از خدا تشکر می کرد . صدای خنده ی پیرمرد آنقدر بلند بود که انگار هیچ دردی نداشت و انگار روی ابرها راه می رفت انگار خدا خیلی زود جواب دعایش را داده بود انگار خنده درمان درد بی درمانش شده بود او با کیسه ی داروها بلند بلند می خندید و با شتاب از خیابان عبور می کرد
زن و مرد جوان با نگاهشان دنبالش می کردند و…

پایان

نگارنده : رامبد پاکروانی