بازنویسی ضرب المثل: نو که میاد به بازار ، کهنه میشه دل آزار

سلام من یک کفش هستم؛ یک کفش تنها. سال‌هاست در کمد کفش‌ها تنها و بی‌کس هستم و هیچ دوستی ندارم. البته تا چند سال پیش یک دوست خیلی خوب داشتم؛ یک دوست مهربان. دوستی که در باران، در توفان و حتی در برف هم با من بود و مرا رها نمی‌کرد. او واقعاً دوست خیلی خوبی بود، خیلی خیلی خوب.
تا اینکه روزی که پدرش به او قول داد که به مناسبت سال نو، برایش وسایل نو بخرد. آن روز تلخ فرا رسید. به فروشگاه رسیدیم و او بی درنگ و با سرعت، به سمت مغازه‌ها رفت.
داشتیم می‌رفتیم که چشمش به یک کفش فروشی خورد و به سمت مغازه رفت. من بسیار ترسیده بودم. می‌خواستم چیزی بگویم، ولی زبان نداشتم.
او به داخل مغازه رفت و از فروشنده پرسید: سایز مرا ندارید؟ و مرد گفت: باید نگاه کنم. فروشنده برگشت وگفت: متأسفانه خیر نداریم، ولی به زودی خواهیم آورد. اگرچه او با ناراحتی از مغازه بیرون آمد، اما من خوشحال بودم که ناگهان فروشنده با سرعت از مغازه بیرون آمد و گفت: اقا پسر بیا، گویا یکی برای شما موجود است. انگار پارچ آب یخ ریختند روی سرم. دوید و از خوشحالی: گفت: راست می‌گویید؟ فروشنده گفت: بله. اتفاقاً او همان کفش را خرید و بیرون آمد.
رسیدیم خانه و حالا همه چیز برعکس شده بود؛ او بسیار خوشحال بود و من ناراحت. مرا از پا در آورد و درون کمد خالی گذاشت.
از آن روز به بعد دیگر او را ندیدم. همیشه آرزو می‌کردم که دوباره مرا ببیند؛ ولی هیچ وقت ندید و الان، سال‌هاست که تنها هستم. دنیا تا بوده همین بوده: «نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار»

نگارنده : سیدسام سیدحسینی / پایه هفتم